طرح دوچرخه با تخت که چادر رویش کشیده می شود
Touring Bike-Bed-Tent Design

A bottomless tent covers the whole bike and bed.

The panniers don’t need to be taken off during the overnight camp.

The bicycle is safe and secure and useful inside the tent.

It’s 20″/50 cm taller than a regular bicycle. But a lot more fun to be up there and ride.

The bed frame folds up and ready to ride.

In this picture the bed frame is 6’/182 cm so each half is 3′.

I’m working to improve the design.

To bicycle designers and engineers; You’re welcome to put in your ideas to improve this.

It’ll be great to build the actual bike and ride and test it.

 

November 2017

می بخشید این تیکه بالایی انگلیسی در اومد. پروژه کاملی نسیت

ولی دوست داشتم که یه جایی تو این سایت باشه که هم به فارسی باشه و هم به زبان اجنبی

 وقتی دوچرخه تا میشه که پا بزنیم تا به مقصد یا شهر و روستای بعدی برسیم زین دوچرخه یه چیزی کمتر از ۵۰ سانت از دوچرخه های معمولی بالاتر میشینه

که شخصا ترجیح میدهم چون هم دید بهتری دارم و هم ماشین ها بهتر دوچرخه سوار رو می بینند

***********

قند تویی، زهر تویی، بیش میازار مرا

حجره خورشید تویی، خانه ناهید تویی

  روضه امید تویی، راه ده ای یار مرا

 مولوی

خداوندا این بنده نادانت چی می دونه

 جز اینکه منتظر باشه که شاید با عشق بمیره

شهریور ۱۳۹۶

 

معنویت در روابط اجتماعی محیط زیست

۱۳۹۶ تیر

Currently available in English

اوضاع محیط زیست صورت مسئله رو ساده کرد

زمستان ۱۳۹۵

مردی وارد دانشکده ای میشه و با اصرار پا روی پرچم امریکا نمی گذاره و اجتماع هم واکنشهای متفاوت نشون میده. ودیویش تو «یو توب» هست. متوجه شدم اسمش صادق زیباکلام هست و کی هست. اون کتابی که اکبر هاشمی درش بصورت مصاحبه داستانهايی از زندگیش گفته و من سالها پیش آن کتاب را بعد از سفری به ایران با خودم  آوردم امریکا اثر همین مرد (دکتر زیباکلام) بوده به ودیوهای بعدی تو یوتوب هم سر زدم و از صحبتهایش در مصاحبه با حسین دهبشی و در پارمانت انگلیس خوشم آمد و به نظرم رسید که کسی که شاید بخواد بشینه و در مورد روحانیت و معنویت در رابطه با محیط زیست و اجتماع صحبت کنیم و فرق بین حق پرستی و مذهب پرستی را بشکافیم.

 بعضی وقتها درست نمیتونم وضع و مقام و محل تشخیص بدم و به ایشون «تویت» یا یه جیک فرستادم که حالا که تا انگلیس اومده یه سری هم بیاد آمریکا پیش من. خوب یکی دو روز بعدش به خودم گفتم این چی بود جیک زدی؟ برو پاکش کن. بعد خودش یه جیک یا یوتوب زد که ویدیوی رو ببینید که چند دقیقه اول مقدمه کتاب غرب چگونه غرب شد را که خود زیباکلام می خوند.  «زیاد شدن بغض و کینه» نسبت پا نگذاشتن روی پرچم. فهمیدم صورت مسئله ای خیلی مهم رو چه جوری می بینه. نظرم تغییر کرد که این شخص هم احتمالا نمیتونه بفهمه من چی میگم. ولی من از رو نمی رم و همچنان می نویسم تا شاید کسی پیدا بشه بفهمه چی میگم

به گفته زیباکلام در اوایل قرن ۱۹ میلادی نه تنها «آنان (غرب) در پیشرفت و قدرت» بلکه در «اوج» آن بودند و ما نه تنها در «ذلت و ناتوانی» بلکه در «قعر» آن بودیم. غرب ترجیح میده که صورت مسئله اینطور که زیباکلام میگه نوشته بشه. در آن غربی که زیبا کلام حکایتش را می کنید صورت مسئله طوری بیان می شه که به سود خود غرب (بخصوص انگلیسی زبانها) هست. آنان صورت مسئله را طوری می پیچانند که نه خیلی صحیح است و نه خیلی دروغ. و حل مسئله هم طوری صورت می گیره که آن هم به سود خودشان هست. ولی در این میان طوری سیاستمدارانه رفتار می شد که گویی خودنگری هم صورت می گرفت و اصلاحات انجام می شد. از اویل قرن نوزدهم تا پارسال خودنگری در غرب کمتر و کمتر پایمال دروغ شده. آن خودنگری به دلیل اجبار و بوجود آمدن آزادی بیان و وجود افرادی که در جامعه غرب بودند و هستند و به نژادبرستی و وطن پرستی ارجعیت نمی دادند و نمی دهند و اگر به دوست داشتن وطن اهمیت می دادند و می دهند به حق و حقیقت بیشتر

ولی امسال حرکت مردم انگلیس و امریکا به سوی نژاد سفید پرستی با رای خروج انگلیس از اتحاد اروپا و انتخاب یک ریس جمهور  قلدر در آمریکا بوده. او صورت مسئله را بدون خجالت و بدون هیچ علاقه به سیاستمداری با دروغ و حتی اگر احتیاج باشد با توهین به نفع نژاد سفید و دوستان میلیونرش بیان میکند. یک سوم مردمی که میتوانستند رای بدهند نخواستند به هیچیک از کاندیدها رای بدن و اصلا رای ندادند. این نشون دهنده این است که اکثر مردم آمریکا نمی خواهند یک قلدر دروغگو ریس جمهور بشه ولی شد. ما به سیستمی پیشرفته تر از دمکراسی کنونی در دنیا احتیاج داریم که آن بحث دیگری ست

حدود ۲۵ سال پیش برای مدرکی تلاش میکردم که در مورد بالا بردن تولید روستاییان با روشهای کشاورزی ساده و بالا بردن سطح اجتماعی روستاییان بود. خیال بافی میکردم که روزی بر میگردم ایران و در روستایی به کشت و زرع و تکنولوژی آزادی دهنده می پردازم. در زمان تحقیق و نوشتن در دانشکده در آمریکا کتابی در مورد تاریخ معاصر ایران نوشته یکی از اساتید ایرانی که در امریکا تدریس می کرد را مرور می کردم که به یک نکته کوتاه و بسیار مهم رسیدم. به نوشته یک خانم انگلیسی دهقانها و روستاییان ایرانی به مراتب قدرتشان از دهقانها در انگلیس بیشتر بود. و نوشته بود که ای کاش دهقانهای کشور خودش انقدر زیر فشار و اسیر حرف و زور اربابان و زمین داران انگلیسی نبودند. اگر صورت مسئله را از این دید نگاه بکنیم اجتماع ایران قدرت و توانایی بالاتر از غرب داشتند. مردم ایران تواناتر از مردم انگلیس بودند و مظلوم بودند نه «در قعر ذلت و ناتوانی». فرمانداران انگلیسی در اوج استسمار، قلدری و فریب رویی «جهان سوم» که خودشان این جهان را تعریف و قسمت بندی می کردند. احتمالا فرمانداران ایران آرام آرام در پی پیدا کردن راه حل و تجسم نقش دمکراسی در آینده ایران بودند و نه در پی ذلت. اگر غرب با قلدری وارد ایران نمیشد شخصی به اسم رضا خان مجبور نمیشد قلدرانه حکومت را به دست بگیره و راه حلی که به عقلش می رسید پیدا کنه بلکه انقلاب مشروطه روند طبیعی و بهتری را طی می کرد و دمکراسی در ایران سالها جلوتر از این بود

ولی با وضعیت جسمانی کره زمین نگاه به صورت مسئله چه از دیدی که بنده صورت مسئله غرب و شرق را نوشتم و چه از نقطه دید زیباکلام کمکی به بهبودی و سلامت زیستی کره زمین نمیشه و هوای آلودی شهر تمیز نمی شه. در وضعیت کنونی محیط زیست صورت مسئله ساده شده: حال و هوای محیط زیستی دنیا خرابه و اگر تمام نژادها و مذهب ها دست به دست هم ندن تا راه حل پیدا بشه وضع خرابتر میشه. کره زمین بیمار شده و باید درمانی پیدا کرد و گر نه میمیره و انسان هم همراهش

بحث غرب چگونه غرب شد و شرق چی بود و چی خواست و چی شد و چرا انگلیسها با فریب رویی آرمانهای ایرانیان و هندی ها و افریقای ها و خاورمیانه را زشت و نژاد و زبان خود را برتر نشان دادند آلودگی هوا و زمین را دوا نمی کنه. در زمانی که یخ در قطب زمین به شدت در حال آب شدن هست، در زمانی که خشکی (این هدیه انقلاب صنعتی غرب) یک مسئله جهانی شده و در زمانی که دهقانان سوریه از دست خشکسالی راهی شهرها شدند و بی کاری و گرسنگی به دلیل این خشکسالی ها اولین باعث جنگ داخلی سوریه شد، انسان نمی تواند ایده الوژی پرست باقی بماند

در ایران فردی است که فقط سه کلاس به مدرسه رفت چون مجبور به دست فروشی شد و پانزده سال پیش نقش او در این بازی زندگی کمتر از یک روستا نشین دهقان بود. به احتمال زیاد موقعیتش ایجاب نمی کرد که بپرسه ایده اولوژی یعنی چی و مثل بنده مدرک دانشکده بگیره. ولی می دونست مرام یعنی چی. امروز این فرد (عباس برزگر) یک دهقانی است با سواد که افتخارش به دهاتی بودن و دهقان بودن و تولید کردن در روستایش هست.  توریست از کشورهای مختلف به دیدن مزرعه اش می آیند و خوابگاه و هتل ساخته و به ثروت رسیده و به دهقانان روستا نشین یاد میده که چه جور از موقعیتشان طوری که او استفاده کرده استفاده کنند. بنده عباس برزگر را نه در اوج می بینم و البته نه در قعر. زمانی که در فقر زندگی می کرد موقعیتی جالبی برایش پیش آمد. موقعیتی مثل به دست آوردن یه تخم. همون روز تخم رو نشکوند که بخوره. با مواظبت اونو توی خاک مناسب کاشت و از محصولش بهر برداری کرد و تخمهای اون محصول رو هم باز کاشت. به نظرم نمیاد که این کار رو برای قدرت طلبی و ثروت جویی کرد. وقتی کسی با فقر داره دست و پنجه نرم می کنه اگر فکرش درست کار کنه سعی میکنه فقر رو در خانه اش و بعد در روستایش از بین ببره. بعد که متوجه میشه که با پا برداشتن برای بهبودی محیط زیست و برای روابط سالم بین ملل میتونه وضع خانواده و روستایش حتی بهتر بشه خوب اون قدم ها رو هم بر می داره. خیلی ها سعی شان در اینه که بیان شهر تا پول در بیارن. یا اگر در روستا به پول رسیدند برن شهر زندگی کنن، ماشین بندازن زیر پاشون و به آلودگی هوا اضافه کنن

اگر بخواهیم با در نظر گرفتن روند تخریب محیط زیست صورت مسئله را با نام حق، با عقل سالم و بدون نژادپرستی و دین پرستی و وطن پرستی بنویسیم حق است که به یک سوال توجه کنیم: ریشه این نژاد پرستی، مذهب پرستی و وطن پرستی چیست؟ نه تنها در ایرانیان بلکه در بشریت. به نظر می رسه اگر اون ریشه پیدا بشه ریشه اصلی تخریب محیط زیست هم پیدا میشه

بهبودی محیط زیست و دایلکتیک طبیعت

تابستان ۱۳۸۵

translate.google.com

مسئله تخریب محیط زیست را می‌شود جدا از موارد اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و دیگر موارد انسانی دانست ولی این تجزیه راه حل اساسی را از بین می‌برد

روحیه فرمانداری- فرمانبرداری در سراسر نقاط جهان باعث جنگ‌های بی‌شمار، ناهنجاری‌های اجتماعی و وضعیت کنونی محیط‌زیست شده است. نمونه بارز آن، گرمایش جهانی است

گرچه برخی آن را انکار می‌کنند، اما این معضلی جدی است که جهان را تهدید می‌کند. آنچه در پی می‌آید مقاله‌ای است درباب ریشه‌یابی علل و منشأ تخریب‌های محیط زیست‌ و راهکارهایی که می‌تواند مانع از آن شود

با وجود تمام معضلاتی که اینک محیط‌زیست با آن دست به گریبان است، انسان قادر است این روند را به سوی بهبودی زیست بومش و سلامت اجتماعی خود تغییر دهد، نخستین گام برای دستیابی به این هدف ریشه‌یابی این تخریب‌هاست، به عبارت دیگر پیش از هر اقدامی باید علت این تخریب‌ها را در ذهن خود جست‌وجو کند و تصویری شفاف از منشا آن به دست آورد

این تصویر به او کمک می‌کند در حد توانایی خود برای پیشگیری از تخریب بیشتر محیط زیست گام بردارد، چرا که آنچه باعث تخریب محیط‌زیست شده در واقع فعالیت‌های نابخردانه بشر است. برای نمونه، درمحلی که اکنون پارک ملی توران نام دارد حدود سه هزار سال پیش معادن مس کشف شد.

در آن روزگاران، این منطقه پوشیده از درختان تاق بود، پوشش متراکمی که حتی عبور از آن دشوار بود، هیزم تاق یکی از بهترین هیزم‌هایی است که حرارتی بالا و دیرپا دارد، به همین دلیل جنگل‌های تاق منطقه که اینک به آن پارک ملی توران اطلاق می‌شود تماما قربانی ذوب فلز مس شدند و در نتیجه این ناحیه نیمه‌بیابانی تبدیل به بیابان شد، به‌طوری که امروزه به ندرت درخت تاق در این منطقه دیده می‌شود. با این همه، هنوز هم برخی حاشیه‌نشینان کویر از این درخت برای گرم کردن و پخت و پز به وی‍‍ژه پخت نان استفاده می‌کنند.

تخریب محیط زیست همواره وجود داشته و متأسفانه این روند همچنان ادامه دارد. از بین‌رفتن قسمتی از جنگل‌های خزر که از کهن‌ترین جنگل‌های جهان محسوب می‌شود نیز از بین رفتن نسل شیر ایرانی در طبیعت ایران دو نمونه از تخریب‌های سی ساله اخیر است

در عرصه بین‌المللی هم نمونه‌های بی‌شماری از تخریب محیط زیست را می‌توان نام برد؛ ازجمله اخطار جیمز هنسن، رئیس سابق هواشناسی ناسا مبنی براینکه «گرمایش جهانی منشا انسانی دارد.» این اخطاری است که اولین بار بیست سال پیش و برای بار دوم در سال میلادی جاری آن را درمجلس آمریکا مطرح کرد

چه باید کرد

آیا باید منتظر شویم و ببینیم غرب برای بهبودی محیط‌زیست چه خواهد کرد؟ مولانا می‌فرماید:«مفروش خویش ارزان، که تو بس گرانبهایی» . هر کشوری، هر شهری و هر روستایی درون خود این دانش و توانایی را دارد که راه‌حلی برای بهبودی محیط زیست پیدا کند. اما وقتی می‌توان به این راه حل دست یافت که خواهان بهبودی محیط‌زیست باشیم

نکته‌ای که وجود دارد اینکه نباید گمان کرد مسئول تخریب‌های سی سال گذشته طبیعت ایران، یک یا دو دولت بوده‌اند بلکه این تخریب‌ها ریشه در همان روندی دارد که 3هزار سال پیش باعث نابودی درختان تاق شد؛ شاید هم آغاز این تخریب‌ها به ده‌هاهزار سال پیش باز گردد، یک سر چشمه و هزاران سال فاصله زمانی. اما تفاوتی که وجود دارد این است که ۳هزار سال پیش سرعت تخریب نسبت به زمان حال بسیار کمتر بوده و همین شتابناکی روند تخریب سبب شده که زمان باقی مانده برای تغییر جهت به سوی جلوگیری از فاجعه ناشی از گرمایش جهانی بسیار اندک باشد

منشأ تخریب‌ها

ریشه تخریب محیط زیست درفرآیند تکامل طبیعی از کجا، چگونه و کی شروع شده و از کجا تغذیه می‌شود؟ زمانی بشر با شیوه و فرهنگ کشاورزی و دامداری آشنایی نداشت. او غذای خود را آزادانه و با بهره‌گیری از گیاهان و درختان میوه در طبیعت گردآوری می‌کرد. سپس یاد گرفت که می‌تواند با شکار کردن هم غذای خود را تهیه کند. ما در مدرسه آموختیم که پدید آمدن عصر کشاورزی و دامداری در واقع گامی به سوی متمدن شدن بود، اما امروزه بر این باورم که این متمدن شدن با تخریب‌های متعدد زیست‌محیطی و اجتماعی همراه بوده است. ولی چرا و چگونه این روند عوض شد و اجداد طبیعت‌نشین ما شهرنشین شدند؟  چرا در روندی هستیم که بشریت طبیعت را به سوی تخریب کشانده و می‌کشاند؟ آیا می‌توان مسیر تکامل طبیعی را به سوی تکاملی هشیارانه جهت داد به‌طوری که مانع این تخریب‌ها شد؟ و بالاخره آن جهت هشیارانه چیست؟

خلاصه و چکیده فرضیه در آغاز مطلب باز گفته شد و آن اینکه، پدیده فرمانداری- فرمانبرداری یا قدرت طلبی و زورگویی یک شخص بر شخص دیگر باعث تخریب طبیعت شده است. قدرت طلبی و زورگویی هر دو از یک منبع سر چشمه می‌گیرند ولی آن منبع چگونه و کی به‌وجود آمده است؟

داشتن قدرت و قدرت طلبی تفاوت زیادی با هم دارند. برای مثال، داشتن قدرت بیان نه‌تنها تخریب‌کننده نیست بلکه کمک به خلاقیت مثبت می‌کند. اما اگر فردی با قدرت بیان، افرادی را تحت کنترل خود درآورد چه؟ این همان پدیده قدرت طلبی است که باعث به‌وجود آمدن فرهنگ فرمانداری- فرمانبرداری شده است؛ فرهنگی که سبب تمام تخریب‌های اجتماعی، محیط‌زیستی و… شده است

شاید این سؤال برای مخاطب مطرح شود که چگونه به این نتیجه رسیدم؟ اول اینکه از فرماندهان دوران نوجوانی و جوانی نه تنها خاطرات خوبی ندارم بلکه باعث عذاب و ناراحتی‌ام می‌شدند. با اینکه فرمانبرداری می‌کردم ولی از این پدیده فرمانداری- فرمانبرداری دل خوشی نداشتم و هنوز هم ندارم. در طول زندگی روش‌های دیگری را نیز تجربه کردم که باورم را محکمتر کرد

دیگر اینکه با فلسفه و فرضیه « موری بوکچن» آشنا شدم که برایم قابل درک و ارزشمند بود؛ فلسفه دیالکتیک طبیعت. پرداختن به این فرضیه به مجالی فراتر از این مقاله نیاز دارد ولی به اختصار می‌توان گفت انسان اولیه روحیه فرمانداری- فرمانبرداری در خود نداشت و به تدریج با این روحیه آشنا شد. بعضی از قدرت فرماندهی لذت بردند و بعد به آن عادت کردند. احتمالاً این روند در خانواده‌ای یا قبیله‌ای در یکی از نقاط کره‌زمین شروع شد و به مرور به دیگر نقاط سرایت کرد و یا در چند نقطه پراکنده دور از هم و در یک زمان شروع شد، حتی قبل از اینکه مرزی بین کشورها وجود داشته باشد و یا تصوری به نام کشور وجود داشته باشد

بشر به‌طوری با این روحیه خوگرفت که انگار دستور دادن و اطاعت کردن با سرشت او عجین بوده است. به تدریج اسیر کردن یک قبیله برای او کافی نبود و با زیرکی و قدرت‌طلبی بر چند قبیله تسلط پیدا کرد، پرچمی بر افراشت و قلمرویی برای خود تعیین کرد. این روند در اروپای غربی با رواج بی‌سابقه برده‌داری و کشف سرزمین‌های نو به‌ویژه کشف آمریکا و استثمار بومیان این قاره به اوج رسید

تاثیر فرمانداری و فرمانبرداری بر رابطه انسان با طبیعت – فرمانداری- فرمانبرداری چه اثری بر رابطه انسان با طبیعت گذاشته است؟ این بحثی است ادامه‌دار و قابل تبادل نظر. بحثی دائم در حال پیشرفت و تکامل که تمایلی برای به کمال رسیدن هم ندارد ولی در عین‌حال طالب شکوفایی است

اقدام در پاک کردن محیط‌زیست – ازکوچه و محل تا خلیج فارس- و بهبودی اوضاع اجتماعی – از روابط داخل یک خانواده تا روابط بین‌المللی- را می‌شود جدا از هم پیش گرفت. ولی چگونه می‌توان برای رسیدن به این هدف به روند و عملکردی دست‌یافت که در آن تک تازی  نژادگرایی، غرب یا شرق‌گرایی و قدرت طلبی نیست

بدیهی است در روند مورد نظر، فرمانداری- فرمانبرداری نقشی ندارد. اما باید اعتراف کنم با آنکه سال‌هاست به فرضیه ذکرشده عقیده دارم و درباره رها شدن از ذهنیت فرمانداری- فرمانبرداری اقدام کرده‌ام و می‌کنم ولی هنوز نتوانسته‌ام روحیه فرمانداری و فرمانبرداری را از ذهن و اندیشه خودم دور کنم. حتی عقلم بر جسمم و حتی ترسم بر عقلم می‌خواهد فرمانداری کند. شاید این شعر مولانا بیانگر حالتی است که من دارم

نه آن شیرم که با دشمن برآیم

مرا این بس که من با من برآیم

افراد و گروه‌هایی هستند که شیوه‌ای نو را در ساختار اجتماعی و تصمیم‌گیری در گروه‌شان ارائه داده‌اند. آنها قدمی فراتر از دمکراسی که بر حسب رای اکثریت است قدم برداشته‌اند و تصمیم‌گیری به‌صورت هم آرایی را انتخاب کرده‌اند. این کار آسانی نیست و ابتدا زمان بسیاری می‌برد ولی به مرور در این روش تجربه کسب  کرده‌اند و بعد از گذراندن پستی و بلندی‌ها به مقطعی رسیدند که تصمیم‌گیری سریع انجام می‌شود. رهایی از تسلط افکار فرمانداری- فرمانبرداری کار آسانی نیست. در دنیایی زندگی می‌کنیم که نمی‌شود با کشورهای جنگ طلب با شیوه‌های ساده مقابله کرد ولی می‌توان زیست بومی پاک و سالم داشت، با فرهنگی فروتنانه، بدون فقروگرسنگی و بیکاری و اجتماعی که نو آفرینی و شکوفایی در آن به روندی روزانه تبدیل شده باشد

میشل فوکو در مصاحبه‌ای که به نام «ایران: روح یک جهان بی‌روح» چاپ شده چنین برداشتی از ایرانیان داشت. «من ایرانی‌هایی را در پاریس می‌شناختم و آنچه در بسیاری از آنان مرا شگفت زده می‌کرد ترس بود. ترس از اینکه معلوم شود با چپ‌ها رفت‌وآمد دارند. ترس از اینکه مأموران ساواک باخبر شوند که آنان فلان کتاب را می‌خوانند و… وقتی پس از کشتار ماه سپتامبر (۱۷ شهریور۱۳۵۷) به ایران وارد شدم به‌خودم گفتم که با یک شهر وحشت زده روبه‌رو خواهم شد، چون در آنجا 4هزار نفر کشته شده بودند

نمی‌توانم که بگویم که در آنجا مردمانی شاد و مسرور دیدم، اما از ترس خبری نبود، به عبارت دقیق‌تر، مردم وقتی خطر را بی‌آنکه رفع شده باشد، پشت‌سر می‌گذارند شجاعتشان بیشتر می‌شود.» خطری که ما را تهدید می‌کند دیگر یک رژیم یا یک فرد نیست بلکه یک طرز فکر و ذهنیت است. به امید شناخت بهتر این دشمن درونی و هوشیار شدن در مقابل اعمال او

www.hamshahrionline.ir/details/66028

translating-toms-poem-in-kashan-iran

 

 داستان اسم بنده

سال ۱۹۷۷ که وارد امریکا شدم اسمم تو پاسپورتم فرخ موبدشاهی بود Farrokh Moobedshahi

درد سر دیکته این اسم به انگلیسی کم نبود (مخصوصا پای تلفن)  یک حرف لاتین هم توی پاسپورتم زیادی بود تا پاسپورت پدرم و بقیه موبدشاهی ها

پدرم یک همکار داشت با فامیل ساده و کوتاه. خیلی دوست داشتم من هم فامیل ساده‌ای داشتم. حدود ده سال بعد از ورودم به آمریکا فرمی را برای تبعیت شدنم پر می‌کردم که درش سؤال جالبی بود: آیا می خواهید نام خانوادگیتان را عوض کنید؟ چرا که نه؟ فامیل را نوشتم امید. اکتبر ۱۹۸۸ بود ولی یک سال پیش انتخاب کرده  بودم. و خیلی راحت اومد. با دوستم بودم که نام خانوادگی امیدیان به گوش مان رسید و او گفت: چه اسم قشنگی. من هم خوشم آمد ولی مختصرش کردم به امید

اسم فرّخ را دوست دارم ولی بیشتر آمریکائیها و بطور کل انگلیسی زبانها حرف ( خ) را نمی توانند تلفظ کنند و بجاش (ک) می‌گن و حرف (ر ) را نمی تونن دو بار پشت سر هم. فَرُک صدام می زدند. دوست نداشتم اسمی انگلیسی که یکی دو حرف شبیه فرخ باشه انتخاب کنم. مثل؛ فِراَنک یا فِرد. یه بار سام رو انتخاب کردم چون اسمی است بین المللی ولی نگرفت

بیش از بیست سال فرّخ را با تلفظ های که دوست نداشتم شنیدیم. ده سال بعد از اینکه نام خانوادگیم را عوض کردم با آقای ایرانی به نام راز آشنا شدم. از اسمش خوشم اومد. چند روز بعد از آن دیدار پشت کامپیوتر داشتم رزومی ام را درست می کردم و بالای صفحه  اسمم را عوض کردم و دیگه موند.  اتفاقی در یک مغازه ای راز را همان روزها دیدم. بهش گفتم می خوام اسمم را عوض کنم و به شوخی جدی پرسیدم: اجازه هست؟ با فروتنی گفت: اختیار دارید. اجازه دست خودت.  چند ماه بعد رفتم دادگاه و عوضش کردم و ورقه دادگاه و فرستادم اینور و انور تا تو پاسپورت و همه جا عوض شد

So Farokh Omid was changed to Roz Omid.

translate.google.com